داستانک پند آموز

داستان پندآموز اسب زیبا

 
داستان کوتاه و پند آموز
 

 
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد.
همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

 
dastan-mehrzo-ir-e1469814550434 داستان پندآموز اسب زیبا
 

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.

بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند،
باید به فکر حیله ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد،
در حاشیه جاده ای دراز کشید.
او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد…
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف
مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
 
در ادامه بخوانید :



مرد گدا ناله کنان جواب داد:
من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم.
دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود.
به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد
و به سرعت دور شد.
 
 

dastan_asb_mehrzo_ir داستان پندآموز اسب زیبا

 
 
مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن!
می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید،
اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن:
«برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…»


بادیه نشین تمسخرکنان گفت:
چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد.
اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد…
 
 



مقالات مرتبط