داستانک پند آموز

داستانک واقعی دعای پیرزن در حق خادم امام رضا(ع)

داستانک دعای پیر زن

 داستانک واقعی ,دعای پیرزن در حق خادم امام رضا(ع)  : دست‌ها که بالا می‌رود، مهربانی امام نمایان می‌شود، ایوان طلای صحن آزادی میعادگاه خلوتی عاشقانه شده است. زائر امام رضا(ع) برای برآورده شدن حاجت خادم دست‌ها را بالا برده و برای او زیارت کربلا را طلب می‌کند.

داستان از این قرار است که علیرضا سوهانی خادم مطهر رضوی، خدمت به زائران حضرت رضا (ع) را موهبتی الهی دانسته و آن را یکی از افتخارات بزرگ زندگی خویش می‌داند با او همراه میشویم  با داستان زیبا و پند آموز  :دعای پیرزن در حق خادم امام رضا(ع)  

تابستان سال ۱۳۶۴ و هوای بسیار گرم بود. درگوشه‌ای از صحن انقلاب و در بخش ویلچر نشسته بودم. من پاسبخش بوده و نیروها را تقسیم می‌کردم. اسامی را نوشته ویلچر تحویل داده و مسیر عبور و مرور را برای او مشخص می کردم.

داستانک واقعی دعای پیر زن

در این اثنا جوانی وارد بخش شد. او از اصفهان آمده بود و مشکل لاینحلی داشت. دوستانش راهنمایی کرده بودند که به مشهد برو که مشکل تو را فقط امام رضا (ع) می‌تواند حل کند. جوان راهی مشهد مقدس شده و نذر خود را فرستادن یکی از خدام به کربلا بسته بود.
زائر اصفهانی همین که از پلکان هواپیما پایین آمده و موبایل خود را روشن کرده بود، به او خبر دادند که مشکلت حل شده است. او هم بلافاصله به حرم و بخش ویلچر آمده و از روی معرفت نسبت به ساحت ملکوتی حضرت تقاضا داشت تا یکی از خدام را معرفی کرده و به کربلا ببرد.

ادامه مطلب :

 لیست خدام بخش را جدا کردم، تعداد ۲۰۰ نفر بودیم. کسانی را که تاکنون به کربلا نرفته بودند، از سایرین متمایز کردیم.
برای ۱۲۰ نفر قرعه کشی کردیم و اسم احمد علیزاده درآمد. خواستیم علیزاده را معرفی کنیم که یکی از بچه‌ها اعتراض کرد.

بعد از دومین قرعه کشی :
دوباره براساس شماره افراد قرعه کشی کردیم، اما این بار هم نام احمد علیزاده درآمد. اما مگر زیارت امام حسین (ع) به این آسانی است.
این بار همه اعتراض کردند.

 بعد از سومین قرعه کشی :
اسامی را به بچه‌ها دادم و گفتم خودتان قرعه کشی و یک نفر را انتخاب کنید. بچه‌ها قرعه کشی کردند و این بار هم نام احمد علیزاده درآمد!
حالا همه نگاه‌ها به علیزاده دوخته شده بود و برای همه مسجل شد او دعوت شده است. همه سکوت کردند و دیگر کسی حرفی نزد.

وقتی احمد از صحن آزادی آمد :
 شب ساعت ۱۰ احمد خسته و کوفته از صحن آزادی بازگشت. همه منتظر او بودند، جلو رفتم و ویلچر را تحویل گرفتم.
از احمد پرسیدم امروز چه کار خیری انجام داده‌ای ؟ برایت خبر خوبی دارم !

وی با عنایت به این که احمد در ابتدا طفره رفت و پس از اصرار ما لب به سخن گشود،
او اینطور پاسخ داد که :
امروز یک پیرزن بسیار کوچک و قد خمیده را سوار ویلچر کردم. او آن قدر تکیده و فرتوت شده بود که رگ‌های دستش بیرون زده بود.
پیرزن بعد از زیارت به من گفت، چیزی از حضرت رضا(ع) بخواه تا برایت بگیرم.
من کمی فکر کردم و گفتم مادر جان من تاکنون به زیارت کربلا نرفته‌ام. برایم دعا کنید تا نصیب و روزی‌ام شود.
پیرزن رو به گنبد حضرت کرده و با انگشت دست اشاره کرد، یا امام رضا (ع) یک کربلا به او بده و او را زائر جدتان سیدالشهدا (ع) کنید.

وقتی ماجرا را برای احمد تعریف کردیم : 

به علیزاده ماجرا را گفتیم که حضرت دعای آن پیرزن را مستجاب کرده است و شما زائر سیدالشهدا(ع) شده‌اید.
احمد سر بر دیوار گذاشت و با صدای بلند گریه کرد، آن گونه که همه خدام با او گریه کردند.

پایان داستان

حرم بارگاه ملکوتی دریای کرم، لطف و مهربانی است. ساده از کنار مسائل نگذرید. از این آستان دست خالی و خدمت در صحن و سرای آن را دست کم نگیرید، تا می‌توانید به زائران آن امام مهربانی خدمت کنید که خدمت در این درگه بدون مزد و پاداش نیست.

منبع: فرهنگ رضوی 
وارث


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا